واکنشهای متفاوت روان به خشونت و کشتار جمعی : چرا بعضیها گریه نمیکنند و بعضیها از هم میپاشند؟
در مواجهه با وقایع خشونتبار و کشتار گسترده ، بعضی افراد دچار فروپاشی عاطفی میشوند و بعضی دیگر بیاحساس، ساکت یا «نسبتاً عادی» به نظر میرسند. این مقاله توضیح میدهد چرا این واکنشها متفاوتاند و چرا هیچکدام نشانهی بیانسانی یا ضعف نیستند.
وقتی خشونت دولتی و کشتار گسترده رخ میدهد، ذهن انسان ناخودآگاه دنبال یک واکنش «درست» میگردد. انگار انتظار داریم درد جمعی، واکنش جمعیِ یکسانی ایجاد کند: همه گریه کنند، همه خشمگین شوند، همه فرو بریزند. اما روان انسان اینگونه عمل نمیکند.
در چنین موقعیتهایی، آنچه فعال میشود منطق بقاست، نه منطق احساس. مغز پیش از هر چیز میپرسد: «چطور زنده بمانم؟» و پاسخ به این سؤال برای هر بدن، متفاوت است.
برای بعضیها، اشک جاری میشود. بدن راه تخلیه را باز میکند. گریه، لرزش، بیخوابی و اضطراب ظاهر میشوند چون سیستم عصبی در حالت بیشبرانگیختگی قرار گرفته است. این فروپاشی نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی این است که حجم درد از ظرفیت تحمل روان عبور کرده.
برای بعضی دیگر، هیچ اشکی نمیآید. احساسات خاموش میشوند. فرد ممکن است سرد، منطقی یا حتی بیاحساس به نظر برسد. این حالت، بیتفاوتی یا بیوجدانی نیست؛ خاموشسازی حفاظتی است. وقتی مغز تشخیص میدهد که اگر همهچیز را احساس کنی، از هم میپاشی، بهطور غیرارادی شدت تجربهی هیجانی را کاهش میدهد.
در این وضعیت، بخشهایی از مغز که مسئول تجربهی هیجان، لذت و ارتباطاند، موقتاً فعالیت کمتری دارند. فرد ممکن است بگوید: «هیچی حس نمیکنم»، اما واقعیت این است که احساسات حذف نشدهاند؛ به تعویق افتادهاند. بدن تلاش میکند زنده بماند، حتی اگر به قیمت قطع موقت ارتباط عاطفی باشد.
بیحسی احساسی نشانهی «خاموش شدن احساسات» نیست، بلکه نتیجهی خاموشسازی حفاظتی سیستم عصبی است. وقتی مغز با حجم بالایی از تهدید یا خشونت مواجه میشود و راهی برای فرار یا مقابله نمیبیند، وارد حالتی میشود که هدفش فقط یک چیز است: جلوگیری از فروپاشی.
گروهی دیگر نه فرو میریزند و نه بیحس میشوند؛ بلکه کار میکنند، تحلیل میکنند، جلو میروند. عملکرد بالا، تمرکز روی وظیفه و کنترل، برای این افراد راه بقاست. این هم یک واکنش طبیعی است، نه انکار درد.
مشکل از جایی شروع میشود که این واکنشها را قضاوت میکنیم.
گریه را ضعف مینامیم.
بیحسی را بیرحمی و عملکرد را انکار واقعیت.
در حالی که همهی اینها پاسخ به یک وضعیت غیرانسانیاند.
خشونت سازمانیافته و کشتار جمعی، روان را وارد وضعیتی میکند که هیچ واکنش «نرمالی» برای آن وجود ندارد. انتظار واکنش نرمال به یک وضعیت غیرنرمال، خودش نوعی خشونت ثانویه است.
نکتهی مهم این است:
اگر واکنشت با دیگران فرق دارد، به این معنا نیست که کمتر رنج میبری یا بیشتر. به این معناست که سیستم عصبی تو مسیر متفاوتی برای بقا انتخاب کرده است.
خطر زمانی است که یک حالت برای مدت طولانی قفل شود. بیحسی احساسی اگر پایدار بماند، میتواند به احساس پوچی، افسردگی یا قطع ارتباط عاطفی منجر شود. فروپاشی مداوم میتواند بدن و روان را فرسوده کند. حتی عملکرد بالا، اگر بدون پردازش باشد، دیر یا زود فرو میریزد.
مراقبت روانی در چنین شرایطی بهمعنای «قویتر شدن» یا «کنترل احساسات» نیست. بهمعنای بازگرداندن تدریجی حس امنیت به بدن است؛ تا روان بتواند بدون انجماد یا فروپاشی، آنچه رخ داده را هضم کند.
نه همه باید گریه کنند.
نه همه باید بیحس باشند.
و نه هیچکس موظف است واکنشش را توضیح دهد.
وقتی کشتار و خشونت رخ میدهد، واکنش روانی نشانهی انسانبودن است. تفاوت واکنشها، تفاوت ارزش نیست؛ تفاوت راههای زنده ماندن است.
اگر جایی حس کردی واکنشت برایت ناآشنا یا ترسناک شده، همانجا نقطهای است که حمایت لازم است، نه قضاوت.
و این دقیقاً همان جایی است که درمان معنا پیدا میکند.

