رفتن به محتوای اصلی
گفتگوهای اموترال، قسمت ۰۲

چه زمانی به روان‌شناس مراجعه کنیم؟ گفتگو با دکتر جلال خادمی

چه زمانی باید سراغ درمانگر رفت، چطور یک تراپیست مناسب را تشخیص بدهیم، سلامت روان مهاجران ایرانی، و جای هوش مصنوعی در روان‌درمانی.

مهمان:
دکتر جلال خادمی
روان‌شناس بالینی با رویکرد وجودی، دکترا در سلامت روان از دانشگاه Åbo Akademi فنلاند
مصاحبه‌کننده:
علیرضا فصیح
اموترال
محل فعالیت مهمان:
فنلاند
تاریخ انتشار:
مدت گفتگو:
۴۹ دقیقه

گفتگوی علیرضا فصیح با دکتر جلال خادمی. متن کامل گفتگو پایین همین صفحه آمده است.

علیرضا فصیح:

با عرض سلام خدمت جناب آقای دکتر جلال خادمی، روان‌شناس بالینی با رویکرد وجودی و دکترای سلامت از دانشگاه آبو آکادمی فنلاند. خیلی خوشبختم و خیلی خوش آمدید به برنامه ما.

دکتر جلال خادمی:

من هم سلام عرض می‌کنم. مرسی از شما و امیدوارم گفت‌وگویی که داریم بتواند کمکی به عزیزانی باشد که ما را می‌بینند یا می‌شنوند و در مسیری که از نظر ذهنی درباره تراپی و درمان دارند، برایشان کمک‌کننده باشد.

نکات اصلی این گفتگو

خلاصه‌ای از آنچه دکتر جلال خادمی در این گفتگو گفته است. این خلاصه جای گفتگوی کامل را نمی‌گیرد و توصیه درمانی نیست.

سلامت روان به معنای پرفکت شدن و بی‌درد شدن نیست. سلامت روان یعنی بتوانیم با دردها و شرایطی که داریم، زندگی‌مان را ادامه بدهیم.
درباره معنای سلامت روان، دکتر جلال خادمی
تراپی به معنای یک سحر و جادو برای حذف مشکلات نیست. تراپی در حقیقت به معنای مدیریت مسائلی است که با آن‌ها درگیر هستیم.
درباره کاری که تراپی انجام می‌دهد، دکتر جلال خادمی
انسان موجودی اجتماعی است؛ در اجتماع به دنیا می‌آید، در اجتماع آسیب می‌بیند و در اجتماع هم درمان می‌شود.
درباره نقش اطرافیان، دکتر جلال خادمی
۰۱

مسیر حرفه‌ای یک روان‌شناس بالینی، از بهزیستی تا فنلاند

علیرضا فصیح:

جناب دکتر، شما سالیان سال تجربه دارید. از سال‌های قبل در ایران در مراکز اورژانس کار کردید، در بهزیستی فعالیت داشتید و در دانشگاه تدریس کردید. می‌توانید کمی درباره تجربیاتتان در این زمینه برای شنوندگان ما توضیح بدهید و اینکه مسیری که تا به امروز طی کرده‌اید، برای شما چطور بوده است؟

دکتر جلال خادمی:

بگذارید از یک خاطره شروع کنم که مربوط به زمانی است که می‌خواستیم انتخاب رشته کنیم و همیشه در ذهن من مانده است. وقتی برای انتخاب رشته دبیرستان، علوم انسانی را انتخاب کردم، آن زمان این‌طور فکر می‌کردند که هر کسی رشته‌های دیگر را نیاورده یا دانش‌آموز خیلی تنبلی بوده، می‌رود علوم انسانی می‌خواند.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، سال دومی که انتخاب رشته انجام شده بود، هفته اول یکی از معلم‌هایم، که معلم زبان بود، آمد سر کلاس و با حالت خاصی گفت: «خب، شما همه انسانی هستید. کسی اینجا هست که رشته‌های دیگر را هم آورده باشد؟» دو سه نفر دستشان را بالا بردند. بعد با تعجب گفت: «یعنی شما رشته‌های دیگر، مثل ریاضی یا تجربی را هم آورده بودید؟» گفتیم بله. پرسید: «پس چرا آمدید انسانی؟» یک نفر گفت حقوق را دوست داشته، یک نفر رشته دیگری را گفت که الان دقیق یادم نیست، و من هم گفتم روان‌شناسی را دوست داشتم.

می‌خواهم بگویم که انتخاب من برای روان‌شناسی از همان دبیرستان بود. بعد در سال ۸۲ وارد دانشگاه گیلان شدم که آن زمان فکر می‌کنم سال دوم یا سوم بود که رشته مشاوره و راهنمایی را آورده بود. بعد از آن، مشاوره را در مقطع فوق‌لیسانس ادامه دادم و فکر می‌کنم حدود سال ۹۰ یا ۹۱ بود که برای دکترا به فنلاند آمدم.

در این مسیر، اگر بخواهم اصطلاح درستش را بگویم، کارورزی‌ام را در «صدای مشاور» بهزیستی شروع کردم و بعد همان‌جا ماندگار شدم و بخش‌های مختلف بهزیستی را تجربه کردم؛ از صدای مشاور گرفته تا مرکز اورژانس اجتماعی، درمانگاه ترک اعتیاد و کمپ ترک اعتیاد. بعد وارد آموزش‌وپرورش شدم و به‌عنوان مشاور مدرسه کار کردم. تدریس و فعالیت دانشگاهی هم بود و در کنارش در کلینیک و مراکز خصوصی مراجع می‌دیدم، تا امروز که کارم را به‌صورت آنلاین و به‌نوعی بین‌المللی انجام می‌دهم.

۰۲

چه زمانی مراجعه به روان‌شناس می‌تواند مفید باشد؟

علیرضا فصیح:

فردی که نیاز به مشاوره و روان‌شناسی دارد، چه زمانی باید تشخیص بدهد که لازم است به درمانگر مراجعه کند؟

دکتر جلال خادمی:

یک مشکلی که ما در بحث تراپی داریم، و وقتی می‌گویم تراپی شاید حتی بحث پزشکی را هم شامل شود، این است که متأسفانه خیلی بر اساس «درمان» پیش می‌رویم. تفکر ما این است که وقتی کار خیلی بالا گرفت، آن موقع به متخصص مراجعه کنیم. این مفهوم پیشگیری خیلی جا نیفتاده است. احساس می‌کنیم باید کار خیلی بیخ پیدا کند و بعد مراجعه کنیم.

مشکل بزرگی که این نگاه ایجاد می‌کند این است که مخصوصاً در حوزه سلامت، زمانی مراجعه می‌کنیم که ممکن است خیلی دیر شده باشد و در بعضی موارد دیگر نتوان کار زیادی انجام داد.

اگر بخواهم بگویم بهترین زمان چه موقع است، خود فرد می‌تواند تا حد زیادی آن را تشخیص بدهد؛ زمانی که احساس می‌کند روال عادی زندگی‌اش مثل قبل نیست. چون در روان‌شناسی معتقدیم هیچ‌کس سلامت روان مطلق ندارد. نمی‌توانیم بگوییم یک نفر از نظر روانی کاملاً اوکی و پرفکت است. همه ما زمینه‌ها و رگه‌هایی از مسائل مختلف، مثل استرس، اضطراب، خشم و موارد مشابه را داریم.

مسئله این است که این حالات چقدر روی روال عادی زندگی ما تأثیر می‌گذارند. خیلی ساده، آیا ما می‌توانیم آن‌ها را کنترل و مدیریت کنیم یا آن‌ها دارند ما را کنترل و مدیریت می‌کنند؟ آنجاست که ممکن است به سمت اختلال برویم.

البته لازم نیست حتماً صبر کنیم تا به مرحله اختلال برسد یا کنترل زندگی از دستمان خارج شود و بعد مراجعه کنیم. زمانی که احساس می‌کنیم زندگی دارد با فشار بیشتری پیش می‌رود یا یک هیجان یا مسئله فکری بیش از اندازه ذهن ما را درگیر کرده، همان‌جا می‌توانیم به درمانگر مراجعه کنیم تا کمک بگیریم.

بنابراین مراجعه به تراپیست الزاماً مربوط به زمانی نیست که یک مسئله حاد را تجربه می‌کنیم. شروع یک فشار روانی، مسئله رفتاری یا هیجانی هم می‌تواند زمان مناسبی برای مراجعه به تراپیست باشد.

علیرضا فصیح:

یعنی این فشار روانی، اضطراب و مسائل مشابه باید تا حدی تداوم داشته باشند؟ نه اینکه مثلاً یک بار یا در یک دوره کوتاه اتفاق بیفتند؟

دکتر جلال خادمی:

بله. خیلی وقت‌ها ما آدم‌ها مثلاً با یک سردرد، دور از جان، فکر می‌کنیم سرطان گرفته‌ایم! این‌طور نیست. زمانی که فرد مراجعه می‌کند، مدت زمانی که درگیر مسئله بوده و میزان فشاری که تجربه می‌کند را بررسی می‌کنیم.

مثلاً کسی که نزدیک امتحان کنکور است، طبیعی و قابل پیش‌بینی است که استرس زیادی تجربه کند. بنابراین روش کاری ما با این فرد خیلی متفاوت است با کسی که یک اضطراب طولانی‌مدت را تجربه می‌کند، در حالی که هیچ منبع ظاهری مشخصی هم در زندگی‌اش وجود ندارد.

بنابراین دو مسئله مهم است: اول اینکه فرد چه مدت زمانی درگیر بوده و دوم اینکه چه میزان فشاری را تجربه می‌کند.

مثلاً دوباره همان کنکور را در نظر بگیریم. اگر فرد احساس کند اضطراب به حدی رسیده که عملاً او را فلج کرده، می‌گوییم فشار بیش از اندازه‌ای را تجربه می‌کند. مدت‌زمان و شدت فشار، هر دو می‌توانند ملاک باشند.

اما اگر در روال عادی زندگی، خشمی را تجربه می‌کنیم یا اضطرابی داریم که بعد برطرف می‌شود و حل می‌شود، الزاماً مشکلی نیست. تکرار آن در طول زمان یا ماندگاری آن می‌تواند علامتی باشد که بهتر است به تراپیست مراجعه کنیم.

علیرضا فصیح:

برای خود من خیلی وقت‌ها مقدار کمی اضطراب کمک‌کننده بوده؛ من را هل می‌دهد که کاری را انجام بدهم. ولی مواقعی هم هست که اضطراب بیش از حد و گاهی بی‌دلیل است و وارد یک چرخه باطل می‌شویم. در این شرایط نقش اطرافیان چیست؟ چون فرد ممکن است بگوید «من خوبم، خودم هندلش می‌کنم»، اما ما از بیرون می‌بینیم که به کمک نیاز دارد.

دکتر جلال خادمی:

سؤال شما دو بخش دارد. یکی آن الگوی ذهنی‌ای است که در بعضی افراد شکل می‌گیرد، مبنی بر اینکه «من باید از پس همه‌چیز بربیایم و نباید کمک بگیرم.» این معمولاً به سبک بزرگ شدن ما برمی‌گردد؛ چیزی که در ذهنمان حک شده: «تو باید قوی باشی، نباید کمک بگیری، کمک گرفتن نشانه ضعف است.»

ممکن است یک الگوی جنسیتی باشد، مثلاً برای مردها. از کودکی زیاد شنیده‌اند که «مرد که گریه نمی‌کند» و جملاتی از این دست. یا ممکن است اصلاً ربطی به جنسیت نداشته باشد. والدین ممکن است چه دختر و چه پسر را این‌طور بزرگ کرده باشند که: «یادت باشد تو از پس همه‌چیز برمی‌آیی، به آدم‌ها اعتماد نکن و همه کارها را خودت انجام بده.»

وقتی با چنین الگویی بزرگ می‌شویم، فکر می‌کنیم باید بتوانیم از پس هر چیزی که پیش رویمان قرار می‌گیرد بربیاییم. اما واقعیت زندگی این است که گاهی نمی‌توانیم. ممکن است ضعیف یا خسته شویم یا مشکل واقعاً بزرگ باشد.

چون به ما تلقین شده که باید از پس همه‌چیز بربیاییم، اولین فکری که به ذهنمان می‌رسد این است که «پس من ایرادی دارم که از پس این مسئله برنمی‌آیم»، به‌جای اینکه بگوییم: «نه، این مشکل واقعاً بزرگ است و من نیاز به کمک دارم.» این یک الگوی ذهنی است.

اما درباره اینکه دیگران چطور می‌توانند کمک کنند، همان‌طور که آسیب ما می‌تواند از سمت دیگران باشد، بخشی از ترمیم و درمان ما هم می‌تواند از طریق دیگران اتفاق بیفتد. جمله‌ای در روان‌شناسی هست که می‌گوید انسان موجودی اجتماعی است؛ در اجتماع به دنیا می‌آید، در اجتماع آسیب می‌بیند و در اجتماع هم درمان می‌شود.

بسیاری از مسائلی که در حوزه روان وجود دارند، به‌جز مسائل زیستی و ژنتیکی، به نوعی با ارتباطات ما مرتبط‌اند. اگر افسردگی است، اضطراب است یا خشم است، معمولاً یک ارتباطی هم در میان است. وقتی از یک رابطه آسیب می‌بینیم، یک رابطه سالم هم می‌تواند به ما کمک کند؛ مثل رابطه تراپی یا یک دوستی خوب. فردی که یک رابطه عاطفی بد را تجربه کرده، ممکن است بعداً یک رابطه سالم را تجربه کند و از آن کمک بگیرد.

اما درباره اینکه اطرافیان چطور فرد را به درمان تشویق کنند، متأسفانه وقتی انسان مجبور به کاری شود که دوستش ندارد، معمولاً یک مانع ذهنی ایجاد می‌کند. بنابراین اطرافیان بیشتر می‌توانند پیشنهاد بدهند و همراهی کنند. مثلاً بگویند: «اگر احساس می‌کنی نیاز به کمک داری و اگر بخواهی، من می‌توانم کنارت باشم.»

اما نمی‌توانند کسی را مجبور کنند. خیلی وقت‌ها فردی که به اجبار وارد اتاق درمان شده، مقاومت بسیار بالایی دارد و درمان عملاً پیش نمی‌رود.

بنابراین دیگران می‌توانند به‌عنوان یک همراه کمک‌کننده باشند. مثلاً اگر فرد مسئله‌ای مثل اعتیاد را تجربه می‌کند، همراهی اطرافیان می‌تواند کمک کند تا فضای درمانی او بهتر پیش برود.

۰۳

چرا الگوهای رفتاری تکرار می‌شوند و تراپی چه کاری انجام می‌دهد؟

علیرضا فصیح:

جناب دکتر، بعضی مواقع ما یک رفتار را انجام می‌دهیم و نتیجه مثبتی هم نمی‌گیریم، اما این رفتار بارها تکرار می‌شود. چه در روابط با دوستان، چه روابط کاری یا عاطفی، به شکل یک الگوی ناکارآمد درمی‌آید و ما مرتب نتیجه منفی می‌گیریم، اما دوباره همان رفتار را تکرار می‌کنیم. در این شرایط روان‌شناس به چه شکل می‌تواند به ما کمک کند؟

دکتر جلال خادمی:

یک ضرب‌المثل در یک سریال دیدم که خیلی قشنگ بود. می‌گفت: «وقتی خودت نخِ ژاکتی هستی که بافته شده، نمی‌توانی خودت و کل ژاکت را ببینی.»

وقتی بخشی از یک چیز هستیم، خیلی وقت‌ها نمی‌توانیم آن را از بیرون ببینیم. مسائلی که تجربه می‌کنیم هم کم‌کم بخشی از زیست ما می‌شوند.

در روان‌شناسی یک مفهوم معروف داریم به نام «پنجره جوهری». به‌صورت نمادین، چهار ناحیه برای ما تعریف می‌کند. یک ناحیه آشکار داریم که هم شما آن را می‌بینید و هم من می‌بینم، مثل ظاهر من یا اطلاعاتی مثل تحصیلاتم.

یک بخش هست که من از آن آگاهم ولی شما از آن آگاه نیستید؛ این بخش می‌شود اسرار من. چیزهایی که در زندگی من وجود دارد و ممکن است اگر با هم صمیمی شویم، کم‌کم از ناحیه پنهان به ناحیه آشکار منتقل شوند.

اما یک ناحیه خیلی مهم دیگر وجود دارد که «ناحیه کور» است. چیزی است که برای خود من نامشخص است ولی دیگران آن را می‌بینند. مثلاً من فکر می‌کنم آدم خیلی منظمی هستم یا فکر می‌کنم خیلی رک و راستگو هستم، اما دوستم می‌گوید: «نه جلال، تو رک نیستی؛ گاهی با رفتارت دیگران را اذیت می‌کنی.» و من واقعاً ممکن است نسبت به این رفتار آگاه نباشم. عامدانه هم نیست؛ واقعاً نمی‌دانستم و نسبت به آن نقطه کور بوده‌ام.

خیلی وقت‌ها مثل همان نخ ژاکت پیش می‌رویم. نمی‌بینیم چطور فکر می‌کنیم و می‌گوییم: «خب همین است دیگر، الگو همین است.»

گاهی هم با یک الگو بزرگ شده‌ایم. این موضوع را در روابط عاطفی زیاد می‌بینیم. چیزی را در دوران کودکی و در رابطه والدینمان دیده‌ایم و می‌گوییم: «خب مردها همه همین‌طورند»، «زن‌ها همه همین‌طورند»، «مادرها همین‌طورند.» بعد که بزرگ می‌شویم، همان الگو را تکرار می‌کنیم.

اتفاقی که در تراپی می‌افتد شبیه این است که یک دوربین بیرون از ما قرار می‌گیرد و می‌گوید: «بیا از بیرون مسئله را نگاه کن. متوجه هستی که داری مرتب یک الگوی اشتباه را تکرار می‌کنی؟» حالا ممکن است فرد آگاهانه این کار را انجام بدهد که باید ببینیم چرا، یا ممکن است ناآگاهانه باشد و به همان ناحیه کور مربوط شود.

تصوری که خیلی‌ها از تراپی دارند این است که باید یک مسئله را مثل جراحی حذف کنیم؛ مثلاً آپاندیس را دربیاوریم و فردایش همه‌چیز حل شده باشد. تراپی این‌طور نیست. در تراپی مسئله این است که یک دید بیرونی نسبت به مسئله، یک اینسایت یا بصیرت و آگاهی پیدا کنیم و بفهمیم مسیر به چه شکلی است.

وقتی از خودآگاهی حرف می‌زنیم، الزاماً منظورمان حذف همه نقص‌ها نیست، چون بعضی نقص‌ها را اصلاً نمی‌توانیم از بین ببریم. قوی شدن یعنی از نقص خودم آگاه باشم و بدانم چطور در آن تله نیفتم.

یکی از قشنگ‌ترین مثال‌ها کسانی هستند که با اعتیاد درگیر بوده‌اند. مفهومی وجود دارد که می‌گوید هیچ‌وقت از مدت پاک بودنت مغرور نشو. چون همیشه ممکن است یک خلأ یا نقطه آسیب‌پذیر در تو وجود داشته باشد که دوباره تو را به سمت اعتیاد ببرد. پس اگر یک سال یا دو سال گذشته، فکر نکن چون مدت زیادی گذشته دیگر مسئله کاملاً از بین رفته. آن چاله ممکن است همچنان آنجا باشد؛ فقط تو یاد می‌گیری چطور از کنارش رد شوی.

در تراپی هم چیزی شبیه همین اتفاق می‌افتد. اگر الگوها را شناسایی کنیم و مسیر را بشناسیم، یاد می‌گیریم چطور در آن تله‌ها نیفتیم و چطور دورشان حصاری بکشیم. تراپی یک دید بیرونی به ما می‌دهد، کمک می‌کند موانعی را که نسبت به آن‌ها کور هستیم بشناسیم و بعد برسیم به این سؤال که: «خب، حالا چه کاری می‌توانی انجام بدهی؟»

ممکن است در کودکی من مسائل زیادی اتفاق افتاده باشد و تروماهایی را تجربه کرده باشم. من دیگر نمی‌توانم گذشته را تغییر بدهم. مسئله این است که تأثیر آن اتفاق را در زمان حال و آینده چطور می‌توانم مدیریت کنم.

بنابراین تراپی به معنای یک سحر و جادو برای حذف مشکلات نیست. تراپی در حقیقت به معنای مدیریت مسائلی است که با آن‌ها درگیر هستیم تا بتوانیم زندگی را بهتر پیش ببریم.

علیرضا فصیح:

یعنی علاوه بر اینکه تراپیست یک دید بیرونی به شخص می‌دهد، کمک می‌کند فرد بفهمد چطور با آن مسئله مواجه شود و در زندگی بتواند آن را مدیریت کند.

دکتر جلال خادمی:

دقیقاً. البته نسبت به واژه «راهکار» در تراپی کمی گارد وجود دارد، چون ما مستقیماً راهکار نمی‌دهیم.

فرض کنید فردی جلوی یک مانع گیر کرده. ما انگار او را با یک هلیکوپتر بالا می‌بریم و می‌گوییم: «این مسیر را ببین، این مانع را ببین، آن قسمت را هم ببین. حالا فکر می‌کنی راه مناسب برای تو چیست؟» ولی نمی‌توانیم به فرد بگوییم دقیقاً چه کاری انجام بدهد.

اگر خیلی صادقانه بخواهم بگویم، فضای درمان برای تراپیست می‌تواند بسیار وسوسه‌انگیز باشد. یک آدم آسیب‌دیده و آسیب‌پذیر پیش تو آمده و این می‌تواند در تو احساس قدرت ایجاد کند که بگویی: «این کار را بکن، آن کار را نکن، برو اینجا، نرو آنجا.» هیچ تراپیست حرفه‌ای اجازه ندارد چنین کاری کند.

معروف‌ترین مثال هم مسائل مربوط به روابط است. ممکن است شما به‌عنوان تراپیست ببینید یک رابطه بسیار ناسالم است. اما اجازه ندارید بگویید: «برو این رابطه را تمام کن.» می‌توانید بگویید: «این رابطه این آسیب‌ها را دارد، این اتفاق‌ها در آن می‌افتد و این تأثیر را روی تو می‌گذارد. حالا تو می‌خواهی چه کار کنی؟»

وقتی می‌گوییم بصیرت، یعنی تا حد امکان اجزای مسئله را جلوی فرد می‌چینیم تا خودش بتواند آگاهانه انتخاب کند. پس راهکار مستقیم به این شکل در تراپی وجود ندارد.

علیرضا فصیح:

این دقیقاً یکی از تفاوت‌هایی است که بین صحبت با تراپیست و درد دل کردن با یک دوست وجود دارد.

دکتر جلال خادمی:

دقیقاً. خیلی وقت‌ها افراد می‌آیند و می‌گویند: «خب حالا چه‌کار کنم؟» انگار قرار است تراپیست نقش یک ریش‌سفید را داشته باشد و بگوید: «برو صبر کن»، «این کار را انجام بده» یا «آن کار را انجام نده.»

اما در تراپی استاندارد این اتفاق نمی‌افتد. حتی ممکن است این موضوع برای بعضی‌ها سرخوردگی ایجاد کند و بگویند: «من آمدم تراپی که به من بگوید چه‌کار کنم.» اما ما نمی‌توانیم این کار را انجام بدهیم.

یکی از دلایلش هم این است که اگر منِ تراپیست به شما یک راهکار مستقیم بدهم، من که گوی پیشگویی آینده ندارم. ممکن است نتیجه‌ای که تصور می‌کنم اتفاق نیفتد و بعد فرد بگوید: «تو گفتی این کار را انجام بدهم.»

یکی از مفاهیم خیلی مهم در تراپی «مسئولیت رفتار» است. اگر من به مراجع بگویم «برو» یا «نرو»، بخشی از مسئولیت تصمیم روی دوش من می‌افتد. برای همین تراپیست‌ها معمولاً این مسئولیت را به عهده نمی‌گیرند. وظیفه مراجع است که مسئولیت رفتار و انتخاب‌های خودش را بپذیرد.

۰۴

چگونه درمانگر مناسب را انتخاب کنیم و چه چیزی ردفلگ است؟

علیرضا فصیح:

با توجه به اینکه روان‌شناسی گستره زیادی دارد و تنوع تخصصی در آن بسیار بالاست، چطور می‌توانیم تشخیص بدهیم که درمانگر مناسبی را انتخاب کرده‌ایم؟ چه نشانه‌هایی را باید در جلسه اول ببینیم تا بدانیم مشاوره‌ای که دریافت می‌کنیم برای ما مناسب است یا نه؟

دکتر جلال خادمی:

اولین چیزی که شاید بتوانم بگویم این است که از تراپیست انتظار یک «فوق‌انسان» نداشته باشیم. یک جمله‌ای هست که فکر می‌کنم از آقای یالوم باشد که می‌گوید در اتاق درمان دو انسان نشسته‌اند که اگر خوش‌شانس باشی، آن کسی که سالم‌تر است تراپیست است!

در فضای درمان برای منِ تراپیست هم ممکن است چالش ایجاد شود. من هم انسانم. وقتی مراجع از سوءاستفاده‌ای که تجربه کرده، از تروما یا اتفاق سختی در زندگی‌اش صحبت می‌کند، من خواه‌ناخواه درگیر می‌شوم.

اصلاً در روان‌شناسی شغلی این بحث وجود دارد که آیا من انتخاب کرده‌ام روان‌شناس بشوم یا خصوصیاتی در من وجود داشته که من را به سمت روان‌شناسی سوق داده است؟ شبیه همان بحث معروف که می‌پرسند آیا بدن مناسب باعث شده فرد شناگر خوبی شود یا چون زیاد شنا کرده، بدنش این‌طور شکل گرفته است؟

بنابراین نمی‌توان گفت یک تراپیست صرفاً دانش دارد. یک خلق‌وخو، طبع و ویژگی‌های شخصیتی هم لازم است. و ممکن است به‌عنوان یک انسان خودش هم با مسائلی درگیر باشد. پس نباید انتظار داشته باشیم فردی که روبه‌روی ما نشسته از هر نقص و مسئله‌ای فارغ باشد. همیشه باید یادمان باشد که با یک انسان روبه‌رو هستیم.

با این حال، وظیفه تراپیست است که فضای درمان را سالم نگه دارد. اگر ما به‌عنوان مراجع ردفلگ‌هایی می‌بینیم، باید حواسمان باشد.

من معمولاً می‌گویم تراپی دو بخش مهم دارد: دانش و مهارت ارتباطی، یا همان احساسی که فرد از رابطه درمانی دریافت می‌کند. خیلی وقت‌ها افرادی را دیده‌ایم که استاد دانشگاه بوده‌اند، کتاب ترجمه کرده‌اند و دانش بسیار بالایی داشته‌اند، اما ارتباطی که باید با درمانجو شکل بگیرد، اتفاق نمی‌افتد. در طرف مقابل، افرادی هم هستند که دانش کافی در روان‌شناسی ندارند اما فن بیان خوبی دارند و ارتباط خیلی خوبی برقرار می‌کنند و حتی ممکن است تریبون بزرگی هم داشته باشند.

تراپیست خوب باید بخشی از هر دو را داشته باشد؛ هم دانش و تجربه داشته باشد و هم وقتی شما با او صحبت می‌کنید، به شما احساس امنیت بدهد.

احساس امنیت ابعاد مختلفی دارد؛ شما را قضاوت نکند، سریع برچسب نزند، مرتب وسط حرفتان نپرد و نقش چیزی که قدیم‌ترها اصطلاحاً به آن «عمه‌تراپی» یا «ریش‌سفیدتراپی» می‌گفتند را بازی نکند، یعنی دائماً نگوید «این کار را بکن، آن کار را نکن.»

روشی که من معمولاً پیشنهاد می‌کنم این است که قبل از اینکه با یک فرد جلسه بگیرید، با توجه به اینکه امروز تقریباً همه در فضای مجازی حضور دارند، پیج یا محتوای او را ببینید. ببینید چطور صحبت می‌کند، چه مطالبی می‌گوید و فضای فکری او چطور است. بعد یک جلسه با او بگیرید و گفت‌وگو کنید، چون فضای گفت‌وگو بسیار مهم است.

پس یک بخش دانش است، یک بخش احساس امنیت و بخش دیگر مشخص بودن فضای درمان. تراپیست باید بتواند توضیح بدهد: «متد من این است، در این مسیر تقریباً به این شکل با هم پیش می‌رویم و دنبال این موضوع هستیم.»

البته معنایش این نیست که همه‌چیز دقیقاً مو به مو طبق برنامه پیش می‌رود. برای خود من هم زیاد پیش آمده که یک متد و مسیر اولیه را توضیح داده‌ام، اما در جلسه چندم موضوع جدیدی مطرح شده که خود من را هم غافلگیر کرده است. اما وظیفه یک تراپیست سالم و خوب این است که بداند به چه شکل می‌تواند به شما کمک کند.

نکته مهم دیگر این است که به شما احساس «شنیده شدن» بدهد. قرار نیست تراپیست فقط حرف بزند. تراپی «تدریس» نیست. جلسه تراپی متعلق به مراجع است. پس حس شنیده شدن، احساس امنیت و احساس قضاوت نشدن خیلی مهم‌اند.

من همیشه به مراجعانم می‌گویم، مخصوصاً الان که بیشتر کارها آنلاین است: «جلسات ما ضبط نمی‌شود، جایی ذخیره نمی‌شود و تو آزادی درباره هر مسئله‌ای صحبت کنی و قرار نیست به تو برچسبی زده شود.» آدم‌ها خیلی وقت‌ها در زندگی برچسب خورده‌اند. جملاتی مثل «خجالت نکشیدی این کار را کردی؟» در اتاق درمان جایی ندارند.

نصیحت کردن و ادوایس مستقیم دادن هم در تراپی جایگاهی ندارد. باید یک چارچوب مشخص وجود داشته باشد.

اگر بخواهم درباره ردفلگ‌ها بگویم، یکی قضاوت شدن است، یکی برچسب خوردن و دیگری مشخص نبودن متد. مثلاً کسی بگوید: «من التقاطی کار می‌کنم، همه‌چیز را با هم داریم، برویم ببینیم چه می‌شود.» این خیلی سالم نیست. من باید یک فضای ذهنی و یک چارچوب مشخص داشته باشم.

و نکته بسیار مهم دیگر حفظ حریم مراجع است. اتاق درمان یک چارچوب دارد. ارتباط تراپیست و مراجع از یک ساعت مشخص شروع می‌شود و در یک ساعت مشخص تمام می‌شود. بیرون از فضای تراپی، جز در موارد ضروری مثل تعیین وقت، بعضی شرایط بحرانی، یا مثلاً زمانی که قرار است تکلیفی فرستاده شود، ارتباط بی‌قاعده و در زمان‌های نامناسب نباید وجود داشته باشد.

اگر جلسه حضوری است، ادبیات و رفتار فیزیکی نامناسب هم ردفلگ است. منظور از ادبیات نامناسب فقط ناسزا یا فحش نیست؛ عباراتی مثل «قربونت»، «عزیزم» و صمیمیت‌هایی از این جنس، در بسیاری از موقعیت‌ها مناسب رابطه درمانی نیستند. بعد از آن می‌رسیم به تماس فیزیکی نامناسب یا درخواست‌های خارج از چارچوب. این‌ها دیگر ردفلگ‌های جدی‌اند و ممکن است نشانه‌ای باشند که فرد باید رابطه درمانی را متوقف کند.

اما یک نکته را هم در پرانتز بگویم. برمی‌گردیم به همان موضوع که با یک انسان روبه‌رو هستیم. ممکن است در فضای تراپی یک رفتار یا جمله اتفاق بیفتد که مراجع را ناراحت کند. من معمولاً می‌گویم با یک اشتباه لازم نیست فوراً جلسه را قطع کنید؛ گفت‌وگو کنید.

برای خود من بارها پیش آمده که مراجع گفته: «آقای خادمی، جلسه پیش از شما خیلی ناراحت شدم. فلان کار را کردید و حس بدی به من داد.» درباره‌اش گفت‌وگو می‌کنیم. حتی تحلیل همین اتفاق می‌تواند به هر دو طرف کمک کند و گاهی به فرد کمک می‌کند روابط بیرون از جلسه را هم بهتر تحلیل کند.

البته قرار نیست همه اعتراض‌ها لزوماً درست باشند. مثلاً ممکن است فرد بگوید: «اینکه جلسه را تمام کردی من را ناراحت کرد.» و من بگویم: «ببین، جلسه ما ۴۵ تا ۵۰ دقیقه است و صحبت طولانی شده بود. این خارج از زمان جلسه بود.» پس قرار نیست هر اعتراضی به معنای خطای تراپیست باشد، اما هر اعتراضی باید شنیده و بررسی شود.

اگر رفتاری که مراجع درباره‌اش صحبت کرده مرتب تکرار شود، مثلاً تراپیست همچنان بیش از حد ادوایس بدهد، رفتار پوشی داشته باشد یا قضاوت کند، آنجا مراجع می‌تواند بگوید این فضا برای من دیگر سالم و امن نیست و درمانگرش را تغییر بدهد. اما پیشنهاد من این است که ناراحتی‌ها را حتماً در جلسه مطرح کنید، چون گاهی یک سوءتفاهم است و می‌شود آن را برطرف کرد.

۰۵

مهاجرت چگونه بر سلامت روان و روابط اثر می‌گذارد؟

علیرضا فصیح:

شما ۱۲ سال است که در فنلاند زندگی می‌کنید. مشکلاتی که معمولاً مهاجران ایرانی در نقاط مختلف دنیا، چه اروپا، چه آمریکا و چه کانادا، با آن مواجه هستند چیست؟ بیشترین مسائلی که بین مراجعان ایرانی دیده‌اید چه بوده است؟

دکتر جلال خادمی:

من درباره سلامت روان مهاجران چند محتوای مختلف هم در یوتیوب گذاشته‌ام.

به‌طور کلی خود مهاجرت می‌تواند احتمال درگیری با مسائل حوزه روان را افزایش بدهد. یعنی حتی اگر در شرایط خوبی هم مهاجرت کنید، خود فرایند مهاجرت چالش‌های روانی خاص خودش را دارد. حالا تصور کنید ما از کشوری می‌آییم که ممکن است تروماها و فشارهای بیشتری هم تجربه کرده باشیم.

اگر بخواهم چند مسئله‌ای را که خیلی زیاد دیده‌ام دسته‌بندی کنم، یکی بحث زبان است، مخصوصاً در اروپا. وقتی درباره مهاجرت صحبت می‌کنیم، خیلی از افراد در کشور خودشان با زبان انگلیسی کار کرده‌اند. اگر به آمریکا، کانادا، استرالیا یا انگلستان مهاجرت کنند، این مسئله ممکن است کمتر باشد. ولی در بخش بزرگی از اروپا، فرد با یک زبان کاملاً متفاوت روبه‌رو می‌شود که شاید اصلاً برای آن آمادگی نداشته باشد.

این می‌تواند باعث شود احساس ضعف کند. سلف‌استیم یا عزت‌نفسش تحت تأثیر قرار بگیرد، برقراری ارتباط برایش سخت شود و پیدا کردن کار هم دشوارتر شود. بنابراین یکی از اولین چیزهایی که می‌توانم به آن اشاره کنم، مسئله اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفسی است که در بعضی مهاجران آسیب می‌بیند.

مسئله دوم این است که خواه‌ناخواه بخش زیادی از سوشال‌ساپورت یا حمایت اجتماعی خودمان را از دست می‌دهیم؛ دوستان و خانواده‌ای که قبلاً کنارمان بودند. کیفیت ارتباط هم تغییر می‌کند. آن دوست نزدیکی که قبلاً داشتیم حالا از ما دور است و حتی مسئله‌ای مثل اختلال اینترنت هم می‌تواند این فاصله را خیلی سخت‌تر کند.

سومین مسئله کمی عمیق‌تر است. وقتی افرادی که مهاجرت کرده‌اند را بررسی می‌کنیم، می‌بینیم بعضی از آن‌ها ناگهان با فضای بازتر و آزادی بیشتری روبه‌رو می‌شوند؛ این امکان را پیدا می‌کنند که چیزی را دنبال کنند که تا قبل از آن برایشان ممنوع بوده یا برچسب بدی داشته است. منظورم الزاماً چیزهایی مثل دیسکو و مواردی که معمولاً سریع به ذهن می‌آید نیست؛ منظورم نوع زندگی‌ای است که واقعاً دوست داشته‌اند.

مثلاً فردی تمام عمرش شنیده که باید دکتر یا مهندس بشود، اما وقتی مهاجرت کرده متوجه شده اصلاً موسیقی را دوست دارد و حالا فضایی دارد که بتواند آن را دنبال کند. یا برای اولین بار از زیر سایه والدین خارج شده و دیگر لازم نیست برای اینکه کجا می‌رود، چه‌کار می‌کند یا چه ساعتی برمی‌گردد دائماً پاسخگو باشد.

این سردرگمی و چیزی که می‌توانیم آن را «اضطراب آزادی» بنامیم، مسئله‌ای است که من زیاد دیده‌ام. فرد ناگهان متوجه می‌شود می‌تواند کارهای دیگری هم انجام بدهد و باید دوباره تعریف کند که چه چیزی برای خودش ارزشمند است.

مسئله دیگری که زیاد می‌بینم، مخصوصاً وقتی سن بالاتر می‌رود، این است که من مهاجرت را یک «ری‌استارت» می‌دانم. وقتی مهاجرت می‌کنید، ممکن است دیگر مهم نباشد در کشور خودتان چه جایگاهی داشته‌اید یا چه‌کار می‌کرده‌اید.

در یکی از کارگاه‌ها از عکس‌های ماسوله استفاده کردم و گفتم ببینید، پشت‌بام یک خانه می‌تواند حیاط خانه دیگری باشد. ما ممکن است در کشور خودمان روی «پشت‌بام» شرایطمان قرار گرفته باشیم؛ یعنی جایگاه شغلی و اجتماعی خوبی ساخته باشیم. اما وقتی مهاجرت می‌کنیم، احتمال دارد دوباره از طبقه پایین شروع کنیم. این برای بعضی آدم‌ها شوک بسیار بزرگی است.

فرد می‌گوید: «من در کشور خودم برای خودم کسی بودم، اما الان باید بروم در رستوران کار کنم یا یک شغل ابتدایی انجام بدهم.» چون سال‌ها در زبان و فرهنگ خودمان زندگی کرده‌ایم و کم‌کم به یک جایگاه رسیده‌ایم. بعد از مهاجرت این جایگاه ممکن است ناگهان تغییر کند.

احساس عقب افتادن از دیگران هم فشار زیادی ایجاد می‌کند. مثلاً فرد می‌گوید: «دوست من الان بچه دومش به دنیا آمده و شغل خودش را دارد. من تازه آمده‌ام اینجا، باید اول زبان یاد بگیرم و بعد تازه ببینم اصلاً می‌خواهم چه‌کار کنم.» این‌ها از مسائلی هستند که من بین مهاجران زیاد دیده‌ام.

علیرضا فصیح:

ما حتی بین دوستان مواردی داشته‌ایم که از نظر شغلی و اجتماعی آدم‌های بسیار موفقی هستند، ولی به‌صورت کلی احساس رضایت و خوشحالی ندارند و این حس دائماً همراهشان است.

دکتر جلال خادمی:

دقیقاً.

علیرضا فصیح:

به‌طور کلی مهاجرت چه تأثیری می‌تواند روی روابط عاطفی، دوستی، ازدواج و حتی ارتباط با خانواده داخل ایران داشته باشد؟ خیلی از افراد با وجود اینکه سال‌ها خارج از ایران زندگی می‌کنند، هنوز دوستی‌های اصلی‌شان را در ایران تعریف کرده‌اند. آیا این خودش الزاماً یک مشکل است؟

دکتر جلال خادمی:

امروزه مطالعات زیادی نشان می‌دهند که یکی از پایه‌های مهم سلامت روان، روابط اجتماعی و سوشال‌ساپورت ماست. این حمایت می‌تواند لایه‌های مختلفی داشته باشد؛ از یک دوست گرفته تا دوست صمیمی، پارتنر و خانواده.

اینجا یک تفکیک کوچک هم لازم است. فردی که از نظر شخصیتی بیشتر درون‌گراست و نیاز اجتماعی کمتری دارد، ممکن است کمتر از این موضوع اذیت شود. اما به این معنی نیست که اصلاً به ارتباط نیاز ندارد. اصطلاحاً می‌توانیم بگوییم ظرف نیاز اجتماعی او کوچک‌تر است، نه اینکه اصلاً ظرفی وجود ندارد.

قسمت دوم این است که وقتی مهاجرت می‌کنیم، فیلترهای دوستی ما تغییر می‌کنند. مثلاً وقتی در ایران هستید، تعداد بسیار زیادی آدم اطرافتان هستند و امکان انتخاب گسترده‌ای دارید که با چه کسی دوست شوید. اما وقتی مهاجرت می‌کنید، جامعه ایرانی اطراف شما محدودتر است و دیگر همان گزینه‌های قبلی را ندارید.

در ایران ممکن است به یک دوست بگویید: «فلانی، می‌آیی برویم بیرون؟» اگر او نتواند، فرد دیگری هست. اگر او هم نباشد، بالاخره گزینه دیگری پیدا می‌شود. اما در مهاجرت خیلی وقت‌ها این شبکه را نداریم و به همین دلیل تنهایی بیشتر احساس می‌شود.

من اصطلاحی استفاده می‌کنم و می‌گویم وقتی مهاجرت می‌کنیم، تا حد زیادی پدر، مادر، خواهر، برادر و دوست خودمان می‌شویم. خیلی از نقش‌هایی که قبلاً آدم‌های دیگر در زندگی ما داشتند، روی دوش خودمان می‌افتد. مثل یک دوست باید از خودمان حمایت کنیم و حواسمان به تنهایی‌مان باشد. مثل یک پدر یا مادر باید گاهی از خودمان مراقبت کنیم.

یک بخش مهم دیگر درباره کسانی است که همراه همسر یا پارتنرشان مهاجرت کرده‌اند. تنهایی می‌تواند باعث شود این دو نفر تمام بار نیازهای اجتماعی‌شان را روی دوش یکدیگر بگذارند.

قبلاً ممکن بود آقا با دوستان خودش بیرون برود، خانم هم دوستان خودش را داشته باشد و بعد بخشی از زمانشان را با هم بگذرانند. اما بعد از مهاجرت ممکن است هیچ‌کس دیگری را نداشته باشند. بیرون رفتنشان با هم است، در خانه با هم هستند و تقریباً تمام برنامه‌هایشان مشترک است. این باعث می‌شود چسبندگی در رابطه خیلی زیاد شود.

بنابراین اگر مهاجرت مدیریت نشود، می‌تواند روی روابط اثر منفی بگذارد؛ چه رابطه با پارتنری که با او مهاجرت کرده‌ایم، چه دوست‌یابی در کشور جدید و چه رابطه‌ای که با خانواده و دوستانمان در کشور مبدأ داریم.

گاهی هم فرد احساس می‌کند تمام خوشی و دوستی او فقط «آنجا» بوده و «اینجا» دیگر هیچ کاری نمی‌تواند انجام بدهد. همان چیزی که اصطلاحاً به آن هوم‌سیکنس یا دلتنگی برای خانه گفته می‌شود.

پس بله، مهاجرت می‌تواند روی کیفیت روابط تأثیر جدی داشته باشد و این روابط نیاز به مدیریت و بازتعریف دوباره دارند.

۰۶

هوش مصنوعی چه نقشی در روان‌درمانی می‌تواند داشته باشد؟

علیرضا فصیح:

رشته خود من فنی است و الان می‌بینیم که هوش مصنوعی رشد خیلی زیادی کرده است. خیلی از افراد ممکن است به دلیل هزینه یا راحتی، سؤال‌های عمومی یا حتی مسائل شخصی‌شان را با هوش مصنوعی مطرح کنند. نظر شما درباره این ابزارها چیست؟ تا کجا می‌توانند مفید باشند و از چه نقطه‌ای واقعاً نیاز داریم با یک درمانگر انسانی ارتباط برقرار کنیم؟

دکتر جلال خادمی:

این موضوع واقعاً چالش‌برانگیز است. اوایل که این ابزارها تازه آمده بودند، یادم هست خیلی سریع هشدار می‌دادند که مثلاً اینجا دیگر بهتر است با یک تراپیست صحبت کنید. اما الان چون خیلی پیشرفت کرده‌اند، مرزها کمی پیچیده‌تر شده است. ممکن است شما با آن درد دل کنید و هوش مصنوعی هم با لحنی همدلانه با شما صحبت کند.

برای من که خودم از این ابزارها استفاده می‌کنم، مشخص است که هنوز باگ‌ها و محدودیت‌های زیادی دارند. هوش مصنوعی می‌تواند کمک‌کننده باشد و به سؤال‌های زیادی جواب بدهد، ولی ممکن است جواب اشتباه هم بدهد.

فکر می‌کنم هنوز هم کسانی که این سیستم‌ها را طراحی می‌کنند، سازوکارهایی گذاشته‌اند که در بعضی شرایط به کاربر می‌گوید لازم است با یک تراپیست یا متخصص صحبت کند. من خودم چند بار امتحان کرده‌ام. مثلاً برای تحقیق درباره یک موضوع خاص، اطلاعاتی خواستم و سیستم سریع گفت: «این مسئله خیلی حاد است، حتماً با اورژانس تماس بگیرید.» من گفتم: «نه، من فقط یک ریسرچر هستم و دارم درباره موضوع تحقیق می‌کنم.» و باز هم سیستم با احتیاط پاسخ داد.

در حدی می‌توانیم بگوییم هوش مصنوعی ممکن است بخشی از فضای گپ‌وگفت را پر کند. یکی از معروف‌ترین مثال‌هایی که به ذهنم می‌رسد فیلم Her است. فکر می‌کنم خیلی‌ها آن را دیده باشند و آن فضا را خوب نشان می‌دهد.

نمی‌توانم بگویم هوش مصنوعی کمک نمی‌کند یا هیچ تأثیری ندارد، ولی کیفیت رابطه انسانی واقعاً متفاوت است. میمیک صورت خیلی تأثیرگذار است. تن صدا تأثیر دارد. لحن فرد وقتی می‌گوید «من تو را می‌فهمم» اهمیت دارد.

هوش مصنوعی می‌تواند دیتای بسیار خوبی به شما بدهد. شبیه همان مثالی که قبلاً زدم؛ انگار تراپیستی است که دانش زیادی دارد، ولی رابطه انسانی چیز دیگری است. البته الان درباره پاسخ‌های هوش مصنوعی طنز هم زیاد ساخته‌اند که همیشه می‌گوید: «آره، درکت می‌کنم، خیلی سخت بوده!» و بعد با کاربر موافقت می‌کند.

می‌خواهم بگویم تا یک حدی می‌تواند خوب باشد، اما به نظر من حداقل در شرایط فعلی نمی‌تواند آن درک و حضور انسانی را به آدم‌ها بدهد. چهره ندارد، تن صدا و حضور انسانی واقعی ندارد. البته ممکن است در آینده تکنولوژی ما را غافلگیر کند و شرایط متفاوت شود.

اما در حال حاضر من می‌گویم نه می‌شود هوش مصنوعی را کاملاً حذف کرد و گفت هیچ فایده‌ای ندارد، و نه می‌شود واقعاً آن را جایگزین تراپی کرد.

تا زمانی که بحث عواطف و احساسات مطرح است، فرهنگ هم تأثیر دارد. اینکه فرد دارد تعریف می‌کند پدرش چه رفتاری با او داشته، مادرش چه رفتاری داشته، فرهنگ خانواده‌اش چه بوده؛ حتی سکوت منِ تراپیست در یک لحظه مشخص می‌تواند تأثیر داشته باشد. این کیفیت ظریف رابطه انسانی را هوش مصنوعی هنوز ندارد.

۰۷

توصیه پایانی برای مراقبت از سلامت روان

علیرضا فصیح:

در آخر دوست دارم از شما بپرسم اگر بخواهید یک توصیه درباره سلامت روان به افراد داشته باشید، چه ایرانیان خارج از کشور و چه ایرانیانی که الان داخل ایران هستند و شرایط خاص این روزها را تجربه می‌کنند، چه توصیه‌ای برای مراقبت از خودشان دارید؟

دکتر جلال خادمی:

من سه کار را همیشه به بچه‌ها می‌گویم. حتی جلسه اول هم می‌گویم اگر جلساتت را با من ادامه ندادی، این سه کار را تا آخر عمرت انجام بده؛ خیلی می‌تواند کمکت کند. یکی ورزش است، یکی نوشتن و یکی هم داشتن ارتباط اجتماعی، تا حدی که برایمان امکان‌پذیر است.

نمی‌خواهم بگویم این سه مورد قرار است همه‌چیز را حل یا مدیریت کنند، ولی خیلی کمک‌کننده‌اند. ورزش، تغذیه سالم، نوشتن و حفظ ارتباطات اجتماعی اهمیت زیادی دارند.

اما اگر بخواهم یک توصیه دیگر بکنم، این است که قبح مراجعه به مشاور و تراپیست را از ذهنتان بردارید. تراپی می‌تواند خیلی کمک‌کننده باشد. ممکن است شما برای حفظ یک رابطه تلاش بسیار زیادی کنید، ولی یک نقطه کور داشته باشید که اصلاً متوجهش نیستید و همان نقطه کور دارد رابطه را خراب می‌کند. از مراجعه به تراپیست خجالت نکشید.

از طرف دیگر، امیدوارم فضایی هم ایجاد شود که همکاران و تراپیست‌ها، مخصوصاً در این شرایط، تا جایی که امکان دارد درباره هزینه‌ها و قیمت‌ها با افراد مدارا کنند.

و مهم‌تر از همه، یک دید فوق‌انسانی نسبت به خودمان نداشته باشیم. ما آدم هستیم. کم می‌آوریم، خسته می‌شویم، خشمگین می‌شویم و اضطراب زیادی تجربه می‌کنیم.

من همیشه به مراجعانم می‌گویم: «اگر با من جلسه بگیری، تنها کاری که می‌توانم انجام بدهم این است که کمکت کنم آدم‌تر باشی.» یعنی چه؟ یعنی انسانی که بفهمد چه چیزی از دستش برمی‌آید و چه چیزی از دستش برنمی‌آید؛ کجا را می‌تواند تغییر بدهد و کجا را نمی‌تواند. حد و مرزهای خودش را به‌عنوان یک انسان بشناسد.

سلامت روان به معنای پرفکت شدن و بی‌درد شدن نیست. سلامت روان یعنی بتوانیم با دردها و شرایطی که داریم، زندگی‌مان را ادامه بدهیم و آن بخش‌هایی را که در اختیارمان هستند، تا حد امکان مدیریت کنیم.

امیدوارم روزی فضایی ایجاد شود که این میزان استرس و تنشی که داریم کمتر شود. اما تا آن روز، بهترین توصیه‌ای که می‌توانم داشته باشم این است که تا جایی که می‌توانیم به هم کمک کنیم و در حد دانش و مهارتی که داریم برای یکدیگر مفید باشیم.

علیرضا فصیح:

سپاسگزارم جناب دکتر. ممنونم که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.

دکتر جلال خادمی:

ممنونم از شما. امیدوارم صحبت‌هایی که کردیم کمک‌کننده باشد. اگر در فرصت‌های دیگری هم شرایط فراهم شود، در خدمتتان هستم.

اگر این رویکرد به شما نزدیک است

اگر بعد از دیدن این گفتگو فکر می‌کنید رویکرد دکتر جلال خادمی با چیزی که از درمان انتظار دارید نزدیک است، می‌توانید پروفایل ایشان، حوزه‌های کاری و زمان‌های آزادشان را ببینید. اگر هم مطمئن نیستید، فهرست درمانگران فارسی‌زبان اموترال جای شروع بهتری است.